دانشگاه علوم پزشکی ایران
Iran University of Medical Sciences
  • بیماران و مراجعین
  • فراگیران
  • کارکنان
  • پزشکان

روزگار کرونایی

 | تاریخ ارسال: 1399/7/10 | 

تهیه کننده : عاطفه نصیردیوانی - سوپروایزر آموزشی، مرکز فوق تخصصی شهید هاشمی نژاد




از ۲۰ اسفند کرونا اوج گرفت برای اینکه بیماران از دستم درنره ،تصمیم گرفتم یه گروه واتس اپی تشکیل بدم وهمه شون رو توگروه ادکنم. هرچی اطلاعات درزمینه سبک زندگی کرونایی مستند هست توگروه بزارم و اونا هرسوالی داشتن توصفحه شخصی ام ازمن بپرسن.
عالی شد اصلا فکرشم نمی کردم انقدر درگیرش بشم.از ۸صبح تا ۱۲ شب. همه اونایی که تودوره علائم بیماری بودن ،بامن ارتباط برقرار می کردن،انگارسالهاست همدیگه رو می شناسیم.حس شون عجیب بود ،هم دوست داشتن بیمارستان بستری بشن ،وهم دوست نداشتن .هم ازبیماری خیلی می ترسیدن وهم تو خونه احساس آرامش می کردن.اوناخصوصی ترین نقطه ضعفاشون رو با من درمیون می ذاشتن ،شاید بتونم کمک شون کنم.یکی شون می گفت من پانیک هستم واز فضای بسته می ترسم .تنها موندم خونه . ازدرودیوار می ترسم .گفتم برید بیرون یه ربع ،بیست دقیقه ای یه جای خلوت قدم بزنید. می گفت هرروز اینکا رو می کنه وحالش خیلی بهتره.
یکی شون پیام داده بود : ازامروز تنگی نفس دارم خیلی می ترسم، گفتم:پنجره روباز کنید نفس عمیق بکشید،نفس تون رونگهدارید و بشمارید.اینکارروچند بار در روز انجام بدید .اگه از شمارش تون کم نمی شه حالتون بهترمی شه نگران نباشید.
یکی دیگه شون می گفت:خانم من آدم مضطربی ام. تحت نظر روانپزشک هستم یه عالمه داروی اعصاب می خورم. مشکلی پیش نمی آد؟ گفتم نگران نباشید لیست داروهاتونو برام بفرستید میدم دکتر داروساز بالینی مون ببینن. بهتون خبر میدم.
تواین روزگار کرونایی پراسترس یکی از کارایی که آرومم می کرد،ارتباط با این بیماران بود. خودم سرشار از استرس بودم وهمه تلاشم رو می کردم که از استرس اونها کم کنم. احساس می کردم بعضی هاشون ارتباط یواشکی بامن برقرارکردن ،انگارکسی ازارتباط شون با من خبرنداره، و اونا دوست ندارن کسی بدونه. اونا استرس هاشون رو تو صفحه شخصی من تخلیه می کردن. شاید دوست نداشتن استرس هاشون رو به خانواده شون منتقل کنند، شاید اصلا دوست نداشتن که کسی بدونه اونا استرس دارن ودوست داشتن قوی به نظر بیان، یه حامی قوی که می تونه ازنگرانی های خانواده کم کنه. یک پدر در پیج شخصی:
-سلام خوبید پسرم چندماه پیش پیوند کلیه کرده .ضعف وبی حالی شدید داشت. دیشب تب کرد، آوردمش بیمارستان، سی تی ریه شد هم خودم هم پسرم هردوتامون کرونا گرفتیم. گفتن نیازی به بستری نیست. برید خونه بمونید. الان دوباره تب کرده.
-لگن آب ولرم بزارید، پاهاشو بزاره توش .مایعات زیادبخوره.
-تابحال دوبار سی تی ریه شده ببرم بازم سی تی بشه.
-نه اصلا،سی تی که درمان نمی کنه. یه کاغذ بردارید یه جدول بکشید یه ستون ساعت، یه ستون مقدارتب. ببینید چه جوری تغییر می کنه. خب خودتون چطورید؟ حال خودتون خوبه.؟ بقیه خانواده خوبن؟
-اونا تویه اتاق دیگه هستن. پیش ما نمی آن. خداروشکر حالشون خوبه. خودمو که دیگه یادم رفته.
-نگران نباشید. داروهای پسرتون رو برام بنویسید بفرستم برای داروساز بالینی مون نظرشون روبهتون می گم.
- سلام پسرم حالش خوبه. فقط شبا تب می کنه.
- ۴ روزه پسرتون تب دارن. داروسازمون گفتن بیاریدشون بیمارستان ،بستری بشن.
-آه ،نه،نه. توخونه درمانش می کنم.
-می شه زنگ بزنم با خودشون صحبت کنم.
-برای چی؟ بامن صحبت کنید.
-خواهش می کنم.
-باشه
زنگ زدم و امیررضا گوشی روبرداشت.
-سلام
-سلام
-خوبی امیررضا؟حالت چطوره؟
-خوبم.
-می شه حال واحوالت روبرام تعریف کنی؟چه جوریه؟
-تب که می کنم خیلی بی حال وبی رمق می شم. همین.
-موافقی بیای بیمارستان معاینه بشی؟ اگه لازم بود بستری بشی تا تبت قطع شه.
-نمی دونم. به نظرشماباید بستری بشم.
- بله .عزیزم .با خانواده صحبت کنید. حالتون خوب می شه نگران نباشید.این روزا می گذره.

بخش یستری:
-بچه ها امیررضا بستری شده؟
-بله. تواتاق ایزوله است.
-می خوام ببینمش. با اجازه تون رفتم تواتاقش. کنارتخت نشسته بود و داشت با موبایلش شماره می گرفت. به نظر بی حوصله می رسید.
-سلام امیررضا روشو سمت من کرد و ازجاش بلندشد. خدای من چشماش. اون نابینابود، ومن نمی دونستم. این همه مدت. چرا باید می دونستم. ذهنم داشت باخودش کلنجار می رفت، که صداش توسرم پیچید.
-سلام.خوبید؟ شما به من زنگ زدید گفتید بستری بشم؟خوب می شم؟
-بله خودمم. بهتری؟ صدات که بهتره؟ بایدیه خورده دیگه بمونی تاکاملا خوب بشی.
-اما من خسته شدم.
-صبر امیررضا، صبر دوای این مریضیه.
آروم نشست رو تخت وچیزی نگفت. از اتاقش بیرون اومدم. یه آقایی بلندقد وتاحدودی خوش قیافه، دم در بخش گفت: این باکس آب برا امیررضاس. رفتم جلو گفتم:سلام خوبید. شما باید پدر امیررضا باشید. به پهنای صورتش خندید:
-بله.شماخوبید؟ مشتاق دیدار.
-شماچطورید؟خوب شدید؟
-آره خودم که خوبم فقط امیررضا.
-نگران نباشید. اونم خوب می شه. صبرآقا صبر دوای این بیماریه.

امیررضا فردای اون روز ترخیص شد. تمام این مدت، مادر وخواهر امیررضا هرکدوم جداگانه بامن تماس داشتن. اونا هم نگران خودشون بودن که کرونایی نشن، هم نگران پسر خانواده و هم نگران پدر خانواده بودن. هیچکدومشون از ارتباط اون دیگری بامن خبر نداشت و لزومی هم نداشت که بدونن. مهم هدف از این ارتباط بود که تامین می شد. شماره زنگ می خوره با پیش شماره ۰۳۱ .خیلی تعجب کردم. گفت شماره منو ازیکی ازاقوامش درتهران گرفته. می گفت یه بچه سه ساله داره. همسرش راننده یه شرکته و تو تعطیلات عید هم سرکاره. بچه اش یه لحظه ازش کنده نمی شه. وسط صحبتاش سرفه های خشک داشت که مدام کلامش روقطع می کرد. گاهی هم نفس عمیق می کشید. تقریبا یک روز درمیون زنگ میزد وکلی حرف میزد. اززندگی تعریف می کرد اینکه رفته دکتر بهش دارو داده و داره مصرف می کنه. منم راجب سبک زندگی کرونایی براش صحبت می کردم، واینکه صبورباشه تاعلائم بیماری از بین بره. همش نگران بستری شدن بود، اینکه کسی رونداره که بچه اش رو پیشش بزاره. بهش گفتم هرزمان احساس نگرانی یاترس کرد به من زنگ بزنه، شرایطش روکنترل کنم وبهش بگم چکارکنه. می گفت به امید اینکه شما هستید، شبا خوابم می بره. فکر می کنم چون شما هستید من تنگی نفسم بدتر نمی شه. ومن می گفتم: معلومه که بدتر نمی شه. هفته دیگه این موقع حالت خوبه خوب شده. حالا می بینی. بهش گفتم: برای خیلی از آدما مثل یه سرماخوردگی ساده می گذره. مال شمام اینطوریه. چندروزی زنگ نزد. نگرانش شدم. نگران بچه اش شدم. بچه سه ساله اش. ۱۳ فروردین زنگ زد. بادیدن پیش شماره اش خیلی خوشحال شدم.
-سلام.چه خبر؟ خوبی؟ زنگ نمی زنی؟
-زنگ زدم. ازتون تشکرکنم و باهاتون خداحافظی کنم. اگه اجازه بدید شماره تون رونگهدارم؟ دیروز سی تی ریه انجام دادم.گفتن خوبی برودنبال زندگیت. فقط ازخونه بیرون نرو. اگه یه روزی ،یه وقت،توشرایط سختی گیرکردم، می تونم به شما زنگ بزنم.
-حتما حتما
خداحافظی کردیم. بدون اینکه ،نه من بدونم ،اون کیه ونه اون منو بشناسه .

عاطفه نصیردیوانی /سوپروایزراموزشی بیمارستان شهید هاشمی نژاد/ تیرماه ۱۳۹۹



CAPTCHA
دفعات مشاهده: 1507 بار   |   دفعات چاپ: 6 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   0 نظر